پارت دوازده :

یک روز معمولی، خیلی معمولی وقتی که آشتی کمی سرحال بود و با آرمین کوچولو کردی
می رقصید و به حرکات پسرش لبخند میزد ،در خانه به شدت باز شد و آروین سراسیمه وارد خانه
شدبه سمت آشتی دوید و تند و سراسیمه حرفهایش را زد.
ـ آشتی منو به خاطر همه ی سختی هایی که کشیدی ببخش ......مراقب خودت و پسرم باش.
رنگ آروین به زردی می زد.آب دهانش را به سختی بلعید و دوباره گفت:
ـ اونا ازم می خوان دوبا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    پس رفتاراش بخاطر این بوده،بالاخره مکافات عمل گرفتش،بازیه تصمیم عجولانه بی فکر

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    آری

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️